خرید بک لینک

آينه ي عزيزم سلام حالا ديگر فقط خودمان مانده ايم . نگاه كن ، هيچ كسي نيست ، هيچ صدايي نمي آيد . طوفان زد ، استكانها افتادند ، پنجره ها از قاب خود پرواز كردند ، پرنده ها كوچ كردند و ديگر صدايي به جز سفير باد سرد و سكوت نمي آيد . نگران نباش ، نترس . ما با يكديگر خواهيم بود . حتي اگر قرارمان با جهان همين تنهايي بي دليل باشد . ببين ، دستم را كه بالا ميبرم تو هم دستت بالا ميرود ، وقتي ميخندم تو هم ميخندي ، وقتي گريه ميكنم ، تو هم اشكهايت سرازير اين شيشه ميشود . اما يادت باشد تو اگر بروي من نميروم ..

برچسب: نویسنده: آرین افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:30

حال و هوای تو فرق دارد . هر چه را که اینجا بنویسم از عمق دیگری‌ست . و حالا میخواهم از رفتن تو در اینجا بگویم.که چه اندازه مرا ویران ساخت ... و حالا هیچ شبیه آن مرد قبل نیستم . همان مرد برادر مرده‌ای که غمگین بود اما تو را داشت، که دور بود اما تو را داشت ، که نبود اما تو را داشت ، که نمیخندید اما تو را داشت ‌. تو را داشتن مهمترین فعل من بود و قلبم جز این دستور زبان دیگری را بلد نبود. فقط میدانست تورا داشتن یعنی چه . آنقدر گاهی غرق در معنای یک چیز هستیم که درکی از معنای آن نداریم . من تا تو را داش

برچسب: نویسنده: آرین افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:30

مرگ برای من همین است . همین تصویر سراسر سفید پوشیده شده از برف با تک درختی تنها در نقطه طلایی آن . تصویری که در عین شکوه، غمگین است و ابدیت را تداعی می کند . در روزگاری که دلهامان و روحمان تکیده شده در برف سالیان. به انتظار خورشید . به انتظار گرمایی که امید بدهد از روزهایی که قرار است بیایند و هیچ وقت نمی آیند . در روزهایی که دستهامان به دنبال دست آشنایی می گردد تا همه چیز را با آن قسمت کنیم و گله نکنیم از علاقه ها و عشق هایی که بخار شدند بر شیشه های نازک

برچسب: نویسنده: آرین افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:30

همه چیز عوض شده است و هیچ چیز تکان نخورده است. پارادوکس عجیب این روزهایم. خودم را در یک منطقه امن قایم کرده‌ام و در عین حال هیچ امنیتی ندارم. خودم را با یک منطق بی منطق قانع کرده‌ام و منتظرم. اما نمیدانم منتظر چه؟ میخواهم ببینم آخر قصه چه خواهد شد و خوب میدانم آخر قصه هیچ نخواهد شد.خودم را سپرده‌ام به یک تسلسل بی رمقِ رو به زوال و برای ذره‌ای خوشحالی و خوشبختی دست و پا می‌زنم . میخواهم معنای "رضایت " را کشف کنم. میخواهم این حفره‌ای که درون زندگیم دارم را بشناسم. میخواهم آن را ببینم و با آن کنار

برچسب: نویسنده: آرین افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:30

ماجرا این است که خودم هم نمی‌دانم دیگر که چه می‌خواهم. آیا خودم را انتخاب کنم که می‌رود و تنها مسئول رویاهای خودش است یا همین زندگی پر مناسبت را که مسئولیتش را بر دوشم گذاشته‌اند؟ هیچ نمیدانم راه سعادت و رضایت چیست.هیچ کس را به خود نزدیک نمی‌بینم و فکر می‌کنم در سیاره‌ای دیگر،در حالیکه چشمانم را بسته‌ام با دیگران زندگی می‌کنم. مثل آدم کوری که در میان آدمیان به رفت و آمد و زندگی‌ست مشغولم.درون ذهنم اما تنهایم و با هیچ کس رابطه‌ای ندارم. نمی‌دانم از افسردگی‌ست یا اضطراب اما هیچ احساس قرابتی با آدم

برچسب: نویسنده: آرین افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:30

این روزها نمی‌دانم چه‌کاره‌ام.حساب خودم با خودم را از دست داده‌ام. به هیچ چیز امیدی ندارم و اندک دلخوشی‌ای حتی ندارم . از قبل ضعیف‌ترم و گردی از نا‌امیدی در هوای درونم پاشیده‌اند . هر چقدر سنم بالاتر می‌رود در اداره امور مربوط به خودم ضعیف‌تر می‌شوم.هر مدل تغییری هم که به ذهنم می‌رسید را هم امتحان کردم اما یک چیزی انگار دست نخورده باقی مانده که حالم را بد می‌کند . فاصله‌ام با آدمها چندین برابر شده است و به هیچ بنی بشری احساس نزدیکی نمی‌کنم . خودم را هم نمی‌توانم از بندی که در آنم برهانم. تسلیم ش

برچسب: نویسنده: آرین افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:30

پنجره‌ای که باز است مرا تا آسمان، تا ماه، تا تو نمی‌برد و این موسیقی که روی صحنه است موسیقی فصل مینی‌مال قصه است. فصلی که در سکوت فرو رفته است و تردید جای خود را به ایمان داده است‌. فصلی که لبخند از جنس پلاستیک و امید از جنس آب است. این پنجره به هیچ جا باز نمی‌شود و پشت آن دیوار سیمانی قرن است و رویاها و کودکی‌ام لابه‌لای آن مدفون شده است.صدای رگبار ااما از بیرون می‌آید و باران بوی لبخند تو را گرفته و زمین خیس یادگار لحظه‌های با هم بودنمان شده است. می‌ترسم.می‌ترسم از اینکه باد تو را برده باشد و

برچسب: نویسنده: آرین افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:30

آینه ها تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان صد کیلو پرس پا توی یکی از روزهایی هستم که روتین چند ماهه‌ام را دارم. از ورزش برمیگردم. توی ماشین. از شدت اندوه دارم خفه می‌شوم. غم همان قدر که خفه کننده می‌شود گاهی، به همان اندازه توان آدمیزاد را برای مقابله با آن بالا می‌برد و انگاری شجاع تر به آن خیره می‌شوی.یک تکنیکی برای خودم در مواجهه با

برچسب: نویسنده: آرین افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:30

زمان همه چیز را درست می‌کند. یا حداقل ته نشین می‌کند. می‌دانی یک چیزی بود که حالا نیست. با تمام خصوصیات خود. خوب و بد، بالا و پایین، عشق و اندوه، خشم و دلتنگی. همه را با خود می‌کشد پایین و یک گوشه‌ای در روحت و اندیشه هایت می‌ماند. امید هم کم کم نازک می‌شود، آنقدر نازک که دیگر به آن دل نمی‌بندی. شاید حتی نتوانی نام پایان کار یا تمام شدن بگذاری. چون در این دنیا هیچ چیز تمام نمی‌شود. فقط تغییر می‌کند، ته نشین می‌شود و از جلوی چشمانمان دور می‌شود تا یک تکه‌ای از تو را تا ابد برای خود نگه دارد. مثل ی

برچسب: نویسنده: آرین افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:30

.توی قطار نشسته‌ام. قطار خالی‌ست. دور و برم کسی نیست. از شیشه‌ی پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. در حجم تنهایی‌ام فرو رفته‌ام. خط سیم‌های برق را در آسمان دنبال می‌کنم و با بالا و پایین رفتن‌شان در ذهنم موسیقی می‌سازم. قطعه‌ای ناتمام، با تمپویی کُند و غم‌انگیز، مثل چیزی که همیشه در دل مانده است. سوالها و کلماتی که در دهانم به قتل رسیده ‌اند و به گوش کسی نرساندم. احساساتم درهم‌تنیده‌اند. تصویرهایی پراکنده از چهل‌ سال زیستم، بی‌هیچ نظم یا دلیلی، یکی‌یکی از گوشه‌وکنار ذهنم بالا می‌آیند. می‌چرخند، و لابه‌

برچسب: نویسنده: آرین افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 20:30

صفحه بندی